سفارش تبلیغ
صبا

اشعار

نیایش


خدایا،


به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ،


بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است، حسرت نخورم


و مردنی عطا کن که بربیهودگی اش، سوگوار نباشم.


بگذار تا آن را من، خود انتخاب کنم،


اما آنچنان که تو دوست داری


"چگونه زیستن" را تو به من بیاموز،


"چگونه مردن" را خود خواهم آموخت!




[ یادداشت ثابت - سه شنبه 92/3/22 ] [ 8:0 عصر ] [ نگین ] نظر
یادگار دوست

 

 

ای دوست قبولم کن و جانم بستان              مستم کن و از هر دو جهانم بستان

 

با هر چه دلم قرار گیرد بی تو                 آتش به من اندر زن و آنم بستان

 

ای زندگی تن و توانم همه تو                   جانی و دلی ای دل و جانم همه تو

 

تو هستی من شدی از آنی همه من            من نیست شدم در تو از آنم همه تو

 

باز آی که تا به خود نیازم بینی                     بیداری شب های درازم بینی

 

نی نی غلطم که خود فراق تو مرا                 کی زنده رها کند که بازم بینی ادامه مطلب...

[ دوشنبه 94/4/22 ] [ 1:35 صبح ] [ نگین ] نظر
میتوان زیبا زیست

 

میتوان زیبا زیست



 


نه چنان سخت که از عاطفه

دلگیر شویم...

 



نه چنان بی مفهوم که بمانیم

میان بد و خوب


 

لحظه ها میگذرند


 


 

گرم باشیم پر از فکر و امید


 


 

عشق باشیم و سراسر خورشید

 

 

 


 



[ سه شنبه 93/2/9 ] [ 1:57 صبح ] [ نگین ] نظر
در نبندیم به نور

در نبندیم به نور


در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم


پرده از ساحت دل، برگیریم،


رو به این پنجره با شوق، سلامی بکنیم


زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است


سهم من، هر چه که هست


من به اندازه این سهم نمی اندیشم


وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندیست...

 

"سهراب سپهری"



[ سه شنبه 93/2/9 ] [ 12:30 صبح ] [ نگین ] نظر
اکنون

اکنون


نزدیکتر بیا


و گوش کن                                       


به ضربه های مضطرب عشق که پخش می شود                                            


چون تام تام طبل سیاهان                                                                                                                       


در هوی هوی قبیله اندامهای من


من ،حس می کنم


من می دانم


که لحظه آغاز کدامین لحظه است


اکنون ستاره ها همه با هم


همخوابه می شوند


من در پناه شب


از انتهای هر چه نسیم است ،می وزم


دیوانه وار فرو می ریزم


با گیسوان سنگینم،در دستهای تو


و هدیه می کنم به تو گلهای استوایی این گرمسیر سبز جوان را



با من بیا



با من به آن ستاره بیا


به آن ستاره که هزاران هزار سال

از انجماد خاک ،و مقیاس های پوچ زمین دوراست


و هیچکس در آنجا


از روشنی نمی ترسد


من در جزیره های شناور به روی آب نفس می کشم


من


در جستجوی قطعه ای از آسمان پهناور هستم


که از تراکم اندیشه های پست تهی باشد



با من رجوع کن


با من رجوع کن


به ابتدای جسم


به مرکز معطر یک نطفه


به ابتدای جسم


به لحظه ای که از تو آفریده شدم


با من رجوع کن


من نا تمام ماندم از تو


اکنون کبوتران


در قله های پس…انم


پرواز می کنند

اکنون میان پیله لبهایم


پروانه های بوسه در اندیشه گریز فرو رفته اند


اکنون محراب جسم من

آماده عبادت عشق است


با من رجوع کن


من نا توانم از گفتن


زیرا که «دوستت دارم»حرفیست


که از جهان بیهودگی ها


و کهنه ها و مکررها میآید


با من رجوع کن


من ناتوانم از گفتن



"فروغ فرخزاد"



[ یکشنبه 92/10/22 ] [ 12:54 صبح ] [ نگین ] نظر
بگذر ز من

عشق

بگذر ز من ای آشنا


چون از تو من دیگر گذشتم


دیگر تو هم بیگانه شو


چون دیگران با سرگذشتم


میخواهم عشقت در دل بمیرد


میخواهم تا دیگر در سر یادت پایان گیرد


بگذر ز من ای آشنا


چون از تو من دیگر گذشتم


دیگر تو هم بیگانه شو


چون دیگران با سرگذشتم


هر عشقی میمیرد


خاموشی می گیرد


عشق تو نمی میرد


باور کن بعد از تو دیگری


در قلبم جایت را نمی گیرد



[ جمعه 92/9/1 ] [ 10:7 عصر ] [ نگین ] نظر
تا آستان یار

از بس که مشت کوفته ام


بر جای جای این در بسته


انگشتری که مهر ترا داشت


 ماندست با نگین شکسته




از راه دوری آمده ام


بر گیسوان من


لای و لجن، ستاره و باران


میراث سالیان.


هر روز یک قدم


با شور و ولوله به تو نزدیک تر شدم


هر روز پله پله مرا برد


ابری شگفت تا حرم دیدار


هر روز یک قدم


تا آستان یار.


"مهستی بحرینی"




[ پنج شنبه 92/8/16 ] [ 11:48 عصر ] [ نگین ] نظر
شعر کردی بگه ریوه

 

انتظار

 

چون دلت هات له گه ل سه رینی ته نیایی د ه رزی چنا

 

جیم بهیلیت

 

چون دلت هات له نیو شه وی سارد و سری بی نوستنا جیم بهیلیت

 

بگه ریوه

 

ژوری ته نیاییم چاوه ریته

 

بگه ریوه

 

عومری زاوام شه یدای بوکی ترپه ی پیته

 

 

 



[ شنبه 92/8/4 ] [ 11:1 عصر ] [ نگین ] نظر
جای پای تو

قطار

هر روز

 

صدای پای قطاری را می شنوم

 

که تو را با خود می آورد

 

و مرا از خود  دور می کند

 

آنقدر که خانه قدیمی ام را گم می کنم

 

تا شب

 

پا برهنه به دنبالت می دوم

 

پا برهنه با نور شمعی که برای پیدا کردنت کافی است

 

اما افسوس همه جا از صدای پای تو خالی است.

 

"پوران کاوه"

 




[ شنبه 92/8/4 ] [ 10:25 عصر ] [ نگین ] نظر
مثل حال گل

 

"قیصر امین پور"



[ چهارشنبه 92/7/10 ] [ 9:42 عصر ] [ نگین ] نظر

:: مطالب قدیمی‌تر >>

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه

بهترین کد آهنگ های جهان