سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

اشعار

به یاد عزیزترینم

 

و آنگاه که گرمای سوزانی

 چشمانم را تر می کند؛

به یاد می آورم که روزی، شبی و یا روزگاری

در گذشته

تو بودی

به اندازه یک لحظه

نه به اندازه یک خواب در آینده

شاید هم آن فقط یک رویای شیرین بود

در سکوت زجرآوری

حرف هایی که به هم می گفتیم

با تصویر تو در ذهنم می آیند

آه،

کاش اگر بودم در آن زمان

این من الآن بودم

تا می توانستم کمی ترا بفهمم

نه صدایت،

نه چهره ی غمگین و شکسته ات و نه حتی عینک سنجاقی ات

هیچ کدام اینجا نیست

اما تو خودت اینجایی

درون قلب کوچک من

در هر کجای این خانه

گاهی کنار پنجره ایستاده ای

و بیرون را نگاه می کنی و

زیر لب با خود زمزمه می کنی

و گاهی به اتاقم می آیی و عروسکم را در دست میگیری

و نوازشش می کنی

اینگونه است که من به یاد می آورم

روزگارانی را که ما زیسته ایم

می دانم روزی فراخواهد رسید

روز دیدار با تو

و آن دیگر

 یک رویا نیست

حقیقتی ست جاودانه

حقیقتی تلخ و شیرین

آری می آید. 

 

"دلنوشته ای از خودم"

 



[ چهارشنبه 92/6/6 ] [ 5:0 عصر ] [ نگین ] نظر
نیایش سهراب

دستی افشان تا ز سر انگشتانت صد قطره چکد ، هر

قطره شود خورشیدی

باشد که به صد سوزن نور ، شب ما را بکند

روزن روزن.

ما بی تاب و نیایش بی رنگ

از مهرت لبخندی کن ، بنشان بر لب ما

باشد که سرودی خیزد در خورد نیوشیدن تو

ما هسته پنهان تماشاییم

ز تجلی ابری کن ، بفرست ، که ببارد بر سر ما

باشد که به شوری بشکافیم ، باشد که ببالیم و

به خورشید تو پیوندیم

ادامه مطلب...

[ دوشنبه 92/5/28 ] [ 12:47 صبح ] [ نگین ] نظر
نوشتن


کیست آن که به پیش می‌راند قلمی را که بر کاغذ می‌گذارم در لحظه‌ی تنهایی ؟


برای که می‌نویسد آن که به خاطر من قلم بر کاغذ می‌گذارد ؟


این کرانه که پدید آمده از لب‌ها ، از رویاها


از تپه‌ یی خاموش ، از گردابی، از شانه‌یی که بر آن سر می‌گذارم


و جهان را جاودانه به فراموشی می‌سپارم


کسی در اندرونم می‌نویسد ، دستم را به حرکت درمی‌آورد


سخنی می‌شنود ، درنگ می‌کند


کسی که میان کوهستان سر سبز و دریای فیروزه‌گون گرفتار آمده است


او با اشتیاقی سرد به آن‌چه من بر کاغذ می‌آورم می‌اندیشد

ادامه مطلب...

[ شنبه 92/5/12 ] [ 10:50 عصر ] [ نگین ] نظر
دفترهای سبز( عارفانه ها)

 

قفس کوچک

 

هر لحظه حرفی در ما زاده می شود.

 

هر لحظه دردی سر بر می دارد،

 

و هر لحظه

 

نیازی از اعماق مجهول روح پنهان و رنجور ما جوش می کند.

 

این ها بر سینه می ریزند و راه فراری نمی یابند.

 

مگر این قفس کوچک استخوانی،

 

گنجایشش چه اندازه است؟


 

تشنه

 

من تشنه آتشم

 

آن اقیانوس را در جانم سرازیر کن!

 

آن آتشفشان دیوانه را زنجیر از دهانش برگیر و همه را

 

یک جا بر سرم بریز!

 

بگذار بسوزم!

 

بگذار در آن اتش های سیال بگدازم!

 

مترس!

 

آن همه را این همه در سینه ات پنهان مکن!

 

به جان من بریز!

 

این همه در اندیشه سلامت و راحت من مباش!

 

می خواهم درآن چه تو می گدازی، بگدازم.

 

بگو، بریز، دهانت را بگشای

 

ای قله سنگی آتشفشان!

 

خاموشی تو مرا در کنارت بیشتر می گدازد...

 

من دیگر تحمل ندارم.

 

آن زندان بزرگ را بشکن!

 

ادامه مطلب...

[ شنبه 92/5/12 ] [ 10:44 عصر ] [ نگین ] نظر
جرمی ندارم بیش از این...


جرمی ندارم بیش از این کز جان وفا دارم ترا


ور قصد آزارم کنی هرگز نیازارم ترا


زین جور برجانم کنون، دست از جفا شستی به خون 


جانا چه خواهد شد فزون، آخر ز آزارم ترا


رخ گر به خون شویم همی، آب از جگر جویم همی


 در حال خود گویم همی، یادی بود کارم ترا


"انوری"




[ شنبه 92/5/12 ] [ 10:38 عصر ] [ نگین ] نظر
روزی...

 

روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد


و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت


روزی که کمترین سرود


بوسه است


و هر انسان


برای هر انسان


برادری ست


روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند


قفل


افسانه ای است


و قلب


برای زندگی بس است...


"احمد شاملو" 

 



[ شنبه 92/5/12 ] [ 10:35 عصر ] [ نگین ] نظر
دردواره ها

دردهای من

جامه نیستند

تا ز تن در آورم

چامه و چکامه نیستند

تا به رشته ی سخن درآورم

نعره نیستند

تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی

دردهای من نهفتنی است

دردهای من

گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست

درد مردم زمانه است

مردمی که چین پوستینشان

مردمی که رنگ روی آستینشان

مردمی که نامهایشان

جلد کهنه ی شناسنامه هایشان

درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند

انحنای روح من

شانه های خسته ی غرور من

تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است

کتف گریه های بی بهانه ام

بازوان حس شاعرانه ام

زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟

درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب

پافشاری شگفت دردهاست

دردهای آشنا

دردهای بومی غریب

دردهای خانگی

دردهای کهنه ی لجوج

اولین قلم

حرف حرف درد را

در دلم نوشته است

دست سرنوشت

خون درد را

با گلم سرشته است

پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟

درد

رنگ و بوی غنچه ی دل است

پس چگونه من

رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا

دست درد می زند ورق

شعر تازه ی مرا

درد گفته است

درد هم شنفته است

پس در این میانه من

از چه حرف می زنم؟

درد، حرف نیست

درد، نام دیگر من است

من چگونه خویش را صدا کنم؟


"قیصر امین پور"



[ شنبه 92/5/12 ] [ 10:33 عصر ] [ نگین ] نظر
دو بیتی


شبها گذرد که دیده نتوانم بست

 

مردم همه از خواب و من از فکر تو مست

 

باشد که به دست خویش خونم ریزی

 

تا جان بدهم دامن مقصود به دست



ته دوری از برم دل در برم نیست

 

هوای دیگری اندر سرم نیست

 

بجان دلبرم کز هر دو عالم

 

تمنای دگر جز دلبرم نیست



عزیزا کاسه چشمم سرایت

 

میان هر دو چشمم جای پایت

 

از آن ترسم که غافل پا نهی تو

 

نشیند خار مژگانم به پایت

 

ادامه مطلب...

[ شنبه 92/5/12 ] [ 10:28 عصر ] [ نگین ] نظر
من دلم می خواهد...



[ سه شنبه 92/5/1 ] [ 12:17 صبح ] [ نگین ] نظر
پروردگارا



[ سه شنبه 92/5/1 ] [ 12:16 صبح ] [ نگین ] نظر

::

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه

بهترین کد آهنگ های جهان